تبليغاتX
مرهمی بر عشق و تنهايي


مرهمی بر عشق و تنهايي

آرزوی فردا

 
در کرانه های زندگی ام به وجودت نیاز و در شب های تنهایی ام به نگاهت احتیاج دارم

در خلوتگاه دلم به حرف هایت احتیاج و در سر دفتر عشقم به نامت احتیاج دارم

تو را در آبی آسمان ... در سبزی جنگل ودر موج های اقیانوس دیده ام....

تورا وقتی دیده ام که احساسم این بود  تو تنها کرانه آبی زندگی ...

تنها سبزی کو چه دل و تنها زلال اقیانوس ایمانی...

نماز من سجده حمد و قول و الله نیست... نماز من الله اکبر بی معنا نیست... نماز من قنوت نا بینا نیست... نماز من عشق بی الله نیست.... نماز من وضویش آب پاکت است....

با دلم وضوی عشق می گیرم برای تو...... نیت نماز من نان شب  نیازمندان  است... حمد من مالک یوم خوشبختی ست در مالک یوم الدین .... تو حید من رستگاری در قول والله احد و کفر من عشق به وجودت است.

رکوع من از سر احترام است به تو و سجده من حرف نیاز می زند در عالم کائنات تو ... 

پرده دل من .. پرده چشم من نه در سر گلدسته مسجد ... نه با تکبیر مکبر نه با اذان ظاهر... 

بلکه  نماز  عشق من با تو باز می شود... احساست میکنم... دوست دارم به جای حمد تو را خدای عشق صدا بزنم و به جای سوره تو حید سوره عشق مخلوق را به خالق بخوانم...

می خواهم رکوعم با صفای دل باشد و سجده ام از روی نیاز دل .

خدایا خدایا خدایا... بنده گنه کارت هستم... بنده ناتوانت هستم ولی وقتی عظمت کائنات را می بینم...

وقتی عظمت تو را در ریز ترین موجودات خلقت می بینم احساس غرور می کنم که تو معبود منی و من بنده کوچک تو ...

 خدایا خدایا... در بیکرانه های زندگی ام دو چیز افسونم نمی کند:

یکی آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست

و دیگری خدا را که نمی بینم و می دانم که هست 

(چقدر این جمله را دوست دارم... تو رحمان ورحیمی در آسمان رحمتت ای رحمت دهنده رحمت کنندگان)

نوشته شده در ساعت 3:50 PM توسط شراره| |

زندگی یعنی بیهودگی ، زندگی یعنی بازی .‏..

و بارانِ غم بر گلبرگهایِ شادابِ عمر و غلبۀ خزانِ غم بر بهارِ جوانی .‏

دریغ که بارِ زندگی چه بی پروا گلهای جوانی را ــ‏ پرپر میکند ...‏

و تو ای انسان!‏

گوش به زنگ باش که ریزشِ مکرر بارانِ عمر،بی نوبت و بی حد و مرز ترا تهدید میکند ...‏

و با گذشتِ روز ها فروغِ عمرت را به خاموشی ــ‏ نزدیک و نزدیک تر میسازد .‏

زندگی چه بی انصاف است ، ‏و تو ای انسانِ ناتوان !‏

بیهودگی زمانه را با برهان و عقل بسنج و بدان که عمرِ عزیزت بینهایت کوتاه است .‏

آری اینست زندگی ....

نوشته شده در ساعت 4:35 PM توسط شراره| |

 

... دیگر خطا کافی است ...

... زندگی آخــــــــــر سر آيد، بندگی در کار نيست

بندگی گــــــر شرط باشد، زندگی در کار نيست...

نوشته شده در ساعت 12:47 PM توسط شراره| |

براي عشق تمنا کن ولي خار نشو. براي عشق قبول کن ولي غرورت را از دست نده.


 براي عشق گريه کن ولي به کسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.


 براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشکن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون کسي رو نگير.


 براي عشق وصال کن ولي فرار نکن. براي عشق زندگي کن ولي عاشقانه زندگي کن.


 براي عشق بمير ولي کسي رو نکش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش.


 و براي عشق آرزوي خوشبختي نما؛ شايد گاهي متعلق به ديگري باشد...

نوشته شده در ساعت 11:33 AM توسط شراره| |

فقط رد پاهای خودمم بر روی خاک نقش بسته،خسته شده ام...

از تاریکی این راه ، از طولانی بودنش خسته شده ام...

از صدای خنده ی همسایه ها ، از صدای کوچه كناري...!

همچون شراره ای از آتش بر روی تن سردم است

دلم گرفته از نگاه کردن به دیوارهای گلی

از نگاه کردن به دیوارهای بلند برای جستجوی یک سقف، از طوفانهای شنی ...

از ابرهای تیره بالای سرم که از نفرت،حتی از باریدن هم شرم دارد

از صدای غرش آسمان خسته شده ام... طاقت راه رفتن هم ندارم...

هر قدم که بر میدارم خاری،قامت خشکیده ام را بلند میکند !

سوزش ترکهای کف پاهایم تا عمق وجودم را به درد وا میدارد

بی تابم... بی قرارم... بازنده ام

ساده بگویم: میان راه مانده ام

 خسته شده ام از خنده های شیرینی که زیر لب از تلخی به خود میپیچد

از آسمان دلگیرم، از آبرنگ آبی و سیاهش، نمیدانم، هیچ نمیدانم

شاید آسمان و زمین دست در گریبان هم برده اند...تا کدامین به حالم گریه کنند...!

ولی من، همچو گلدانی شکسته در کنار ریل زندگی منتظر میمانم!

 منتظر خوشبختی" می مانم" ؛ چشم به راه جاده می مانم...!

نوشته شده در ساعت 6:40 PM توسط شراره| |

Image and video hosting by TinyPic

زندگی آخــــــــــر سر آيد، بندگی در کار نيست
بندگی گــــــر شرط باشد، زندگی در کار نيست


گــــــــــــــر فشار دشمنان آبت کند مسکين مشو
مرد باش ای خسته دل، شرمندگی در کار نيست


با حقارت گـــــــــــــر ببارد بر سرت باران دُر
آسمان را گو برو، بارندگی در کـــــــــار نيست


گـــــــــــر که با وابستگی داران اين دنيا شوی
دورش افگن، اين چنين دارندگی در کار نيست


گــــــــــــر بشرط پايکوبی سر بماند در تن ات
جان ده و رد کن که سر افکندگی در کار نيست


زنــدگی آزادی انســــــــــــان و استقلال اوست
بهر آزادی جــــــــدل کن، بندگی در کار نيست.

نوشته شده در ساعت 7:7 PM توسط شراره| |

اگر حبيب مني

             مرا كمك كن كه از تو جدا شوم!

اگر كه طبيب مني

             مرا كمك كن كه از تو شفا يابم!

حالا كه مشتاق توام

          به من بياموز كه در اشتياق تو نباشم

به من بياموز كه اشك

               چگونه در چشم ميميرد و

عشق بر باد ميرود؟

نوشته شده در ساعت 7:13 PM توسط شراره| |

 خانه ام مي گويد : " مرا ترك مكن ،

   زيرا كه گذشته ي تو در من جاري است . "

   راه به من مي گويد :" بيا و روزگار را در من سپري كن ،

   زيرا كه من آينده ي توام . "

   ولي من به راه و خانه مي گويم :

   " من  نه گذشته اي دارم و نه آينده اي . اگر اينجا بايستم ،

  اين رفتن در ماندن من است ، و اگر بروم اين ماندن در رفتن

  است . تنها عشق و مرگ هستند كه همه چيز را تغيير مي دهند . 

       

نوشته شده در ساعت 6:42 PM توسط شراره| |


Design By : Night Skin